ابوالفضلابوالفضل، تا این لحظه: 15 سال و 2 ماه و 19 روز سن داره

پسمل مامانی و بابایی

قدم به قدم با عشق

1391/5/20 17:55
نویسنده : ندا
330 بازدید
اشتراک گذاری

اینقدر این یک سال برام شیرین بوده که دلم نیومد به راحتی از لحظه به لحظه ش بگذرم و خواستم که یه خلاصه ای از روزهای با تو بودن و برات ثبت کنم، واسه خودم هم یه مرور شیرینی بود از قدم به قدم با عشق برداشتنهایم کنار تو...

ماه اول(تا15شهریور): ماه رمضان بود، مهمانها یا با زبون روزه میومدن و میرفتن یا بعد از افطار میومدن، بنده خدا مامان جون  چقدر برامون زحمت کشیدن، مادرجون هم برای دیدنت این همه راه میومدن... روز سوم بابامحسن شناسنامه تو گرفت ... روز هشتم یعنی دقیقا اولین شنبه ی بعد از تولدت نافت افتاد ...بعد از دوهفته 28مردادماه با بابامحسن برگشتیم خونه دقیقا همون روز باباجون مهدی شما رو عقیقه کردن... 23 روزه بودی که ختنه شدی و کمی اذیت شدیم... ولی خدا رو شکر نتیجه خوب بود...

ماه دوم(تا15مهر): اولین عکس العملت و نسبت به جغجغه و بشکن زدن نشون دادی، با تلفن صدای مامان جون و گوش دادی، سحر خیز تر شدی... دایی حسن سرباز بود و دنبال یه خانوم خوب براش بودیم، چهل روزه بودی که رفتیم خاستگاریه زندایی صبا و خدا رو شکر تو همین ماه جواب بله رو گرفتیم... به تجویز دکتر از پستونک استفاده کردیم... اولین واکسن و با خاله منا زدیم و بی دردسر بود... از اگزمای پوستی رنج می بردی و بیشتر مربوط به مصرف لبنیات از طرف من بود که منع شدم... یه روز به چشمام زل زدی و گفتم بگو آغو ، و گفتی و منو به وجد آوردی...عروسکهای موزیکال بالای تختتو شناختی...

ماه سوم(تا 15آبان): تف درست کردن و یاد گرفتی، تونستی جغجغه رو تو دستت بگیری، دستهاتو پیدا کردی... جشن عقد دایی حسن بود و من به طور کامل ریکاوری نشده بودم، پیدا کردن یه لباس با سایز جدیدم خیلی برام سخت بود، اولین خرید با تو و شیر دادنت تو اتاق پرو، گریه کردن و بی آرومی کردنت در اتاق عقد دایی و خجالت کشیدنت وقتی بغل آقا داماد رفتی...چقدر شیرینن یادآوریشون...

ماه چهارم(تا15آذر): شرکت در اولین محرم زندگیت... اولین نیم غلت زدنت... و داستان واکسن چهارماهگی که خیلی برام استرس آور بود، کل بدنت دونه زد، می ترسیدم که نکنه به واکسن حساسیت داشتی، بعدها متوجه شدم که به قطره ی استامینوفنه که حساسی و الان در مواقع نیاز به استفاده از مسکن از ایبوپروفن به تجویز دکترت استفاده می کنم...

ماه پنجم(تا 15دی): اولین روروئک سواریت تو این ماه بود، می دونستم زوده و سعی می کردم زیاد نذارمت که کمر درد نگیری... از این ماه به بعد با خرید یه پستونک که انگار ازش خوشت نیومد پستونک و شیشه شیر و ترک کردی... در مقابل سوالهای بابا آره گفتن و یاد گرفته بودی... دادن لعاب برنج و شروع کردم...

ماه ششم(تا15 بهمن): چه کیفی داد که بعد از مدتی غلت زدی... شروع کردی به چونه خوردن مامان و مو کشیدن... تو این ماه خونه ی خاله منا رو چیدیدم و خدا رو شکر شما هم حسابی همکاری کردی، هوا سرد بود و من هم با هزار آرزو برای خواهرم...واکسن زدن این ماه حسابی استرس آور بود، واکسن نبود و مجبور شدیم تو یه روز سرد زمستونی به باباجون و مامان جون زحمت بدیم بریم تهران واکسن بزنیم...و باز همان دانه ها ... از این ماه به بعد خیلی قشنگ نشستی، با پاهات بازی میکردی، دستهاتو می خوردی... اگزمای پوستی همچنان ادامه داشت...

ماه هفتم(تا15 اسفند): عروسیه خاله منا که خیلی خاطره انگیز بود، و اما مریضیهای بعد از عروسی... استرس خانه تکانی، و آماده شدن برای اولین نوروز با پسرم... از این ماه سوپ و سرلاک خوردی...

ماه هشتم(تا 15 فروردین): عید دیدنی با یه جوجوی نانازی... واقعا لذت بخش بود... دس دسی کردن و یاد گرفته بودی و کلی شیرین تر شده بودی... لبهاتو به داخل جمع می کردی و دل ما رو می بردی...

ماه نهم(تا 15 اردیبهشت): اولین بار که بردمت آتلیه پیش کتایون جون و چقدر خوش گذشت... سینه خیز کردنهات شروع شده بود و به همه جا سرک می کشیدی، خیلی حرفه ای و سریع هم سینه خیز می کردی... ماما و بابا می گفتی و وابستگیت به من بیشتر شد... تونستی تو این ماه از حالت افتاده به شکم بشینی، در خواب غلت میزدی و به جاروبرقی و لباسشویی واکنش نشون میدادی...15 اردیبهشت عروسیه دایی بود که اوج همکاری شما با مامان بود...

ماه دهم(تا15خرداد): اولین سفر به شمال در این ماه از زندگیت بود، با توجه به حضور زن عمو سفر سختی نبود... چهاردست و پا کردن و بعد از سفر به طرز عجیبی شروع کردی...

ماه یازدهم(تا 15تیر): از 27خرداد تا 16تیر4تا دندون در آوردی... آب گفتن و یاد گرفتی و موقع تشنگی خودت تکرارش می کردی...

ماه دوازدهم(تا15مرداد): چون تولدت تو ماه رمضان بود زودتر یه تولد زنبوری برات گرفتیم... دندون پنجمت هم در اومد... و آغاز راه رفتن...

الان که 5 روز از تولدت می گذره کلی متفاوت شدی، ترجیح میدی راه بری، رکورد راه رفتنهات هم بین 5 تا6 متر بوده... عاقلتر و باهوش تر شدی... شیرین تر شدی...

ابوالفضل نمی تونی تصور کنی که دنیام با تو چقدر زیباتر شده مامانی...

پسندها (0)
شما اولین مشوق باشید!
مطالبی دیگر از این نی نی وبلاگی

نظرات (10)

خاله منا
20 مرداد 91 18:06
ابوالفضل قشنگم شیرینی قدم به قدم بزرگتر شدنتو هم به تو هم به مامان گلت تبریک میگم..
خیلی دوستتون داریم خیلی زیاد
ایشالله شاهد بزرگتر شدنات باشم...



مرسی خاله
دوستت داریم به خدا
تولدت مبارک خاله
مامانی
21 مرداد 91 7:28
ایشال پسر گلت روز به روز بزرگتر بشه و مامان و باباش افتخار کنن


مرسی
خاله نسيم
21 مرداد 91 9:22
براي گل پسري به خاطر راه رفتنش


فدای مهربونیات
مامان آریام
21 مرداد 91 23:38
مامانی بهت تبریک میگم برای داشتن این گل پسر امیدوارم شاهد هر روز بزرگ شدن و مرد شدنش باشی و از ثمره وجودت لذت ببری


قربونت برم
مامان یگانه زهرا
22 مرداد 91 17:15
گل پسری


مرسی
مامان ملینا
23 مرداد 91 0:14
.~~~. . . ’’~-,,_. . . . . . .. ,-’. . . . ’-,~~-, . |. . . . . . . . . . ¯’~-,. . .. ,’. . /. . . . ’,. . . ’-, . ’,. ســــــلام دوست .. ’-,. . |.. /. . . . . . . . . ,’ .. ’~-,. .مــــــــــــــن. . . . . .. |. |. . . . . . . . . / . . . .¯’’’’~~~~~~~’. . . |,,, . . . . . . .. / . . . . . . . . . . . . ’-,. . ’. ~ ~’ ’-,. . . . .. / . . . . . . . . . . . .. /’. . .. OO. . ’ ~--~~’ . . آپــــــــــم . .. ,-’-. . ,-~¯¯~-,. . . . .. ’-, . . . اگـــه . . . ,-’. . . .. ’~-,,,-~’. .. . . . . ’, . . بیـــــــایـــی .. /. . . . . . . . . . .. ,_,-. . .. / . خوشحــــــــال. ’,. . . .. ,_;’. .. |. . . /. . .. ,’ . . میــــــــــشم .. ’-,. . . .. ’’’~-~"~~".. ,~’ . . . . . . . . . . . .. ’~--,,_. . ’~~’. ,- ’ . . . . . . . . . . . . . . . . . |’’. . . ~’,-, . . . .بدو بیا . . . . . . . .. /. .. ,. . .. ’~-~""~-, . . . . . .من آپم . . . . . .. /. . ,,--’~--,,_,,-.. ).. ) . . . . . . . . . . . . . . .. /.. .- ’. . . . . .. ’~,~’"" . . . . . . . . . . . . .. /. ~’. . . . . . . . . .. )_,,_ . . . . . . . . . . . . .. |. . . . . . . . . . . }__""~, . . . . . . . . . . . . .. ,_. . . . . . . _,,,--~’¯.. ¯’~, . . . . . . . . . . . . . . . ’~-,,,,,,. . . . . . . . ~-,. ’-, . . . . . . . . . . . . . . . . . .. .. ’~-,,__. . .. _,),-
مریم خاله
23 مرداد 91 22:49
سلللللللللللللام خالللللللللللللله ماشالله که چقدر زود گذشت این دوازده ماه یا همون یک سال اما نمی دونم که قبل از این یک ساله پیش بدون تو زندگیمون چه جوری بود... خاله جون قدر این مامان ندات رو بدونااااااااا که این همه به این قشنگی لحظه به لحظه ی زندگیت رو به تصویر کشید ه و با لحنی قشنگ و زیبا اونا رو برات نوشته انشالله که روزی برسه و بتونی تمامیه زحماتش رو جبران کنی خیلی خوبه که کلاس می ریم و این هم دلیلی شده که هر زوز تو رو ببینیم خیلی خوبه ددوستت دارم به خدا میسپارمتون بای بای
مرثیم خاله
23 مرداد 91 22:50
سلللللللللللللام
خالللللللللللللله
ماشالله که چقدر زود گذشت این دوازده ماه یا همون یک سال
اما نمی دونم که قبل از این یک ساله پیش بدون تو زندگیمون چه جوری بود...
خاله جون قدر این مامان ندات رو بدونااااااااا که این همه به این قشنگی لحظه به لحظه ی زندگیت رو به تصویر کشید ه و با لحنی قشنگ و زیبا اونا رو برات نوشته
انشالله که روزی برسه و بتونی تمامیه زحماتش رو جبران کنی
خیلی خوبه که کلاس می ریم و این هم دلیلی شده که هر زوز تو رو ببینیم
خیلی خوبه
ددوستت دارم
به خدا میسپارمتون
بای بای


عزیزم خیلی دوستت داریم
امیدوارم خوشبخت شی
مامان طاها
24 مرداد 91 1:50
ابوالفضل جونم تولدت مبارک. ایشااله همیشه باعث شادی مامانی و بابایی باشی مرد کوچک. مواظب خودت باش. بووووووووووووس


فدات شم مرسی
مریم مامان عسل
1 شهریور 91 7:46
خیلی پست قشنگی بود.
عاشق مرور خاطرات به این سبکم!
خدا شما رو برای هم حفظ کنه


فدای تو بشم با این همه مهربونیت